![]() |
![]() |
|
| راز برگ های خزان |
|
مرا نجوائی شبانه هست نجوایی از دور دست ها چشم در انتظار , نجوایی پر از اشفتگی , وای بر من چه رهگذرانی که از کنارم گذشتند و دریغ ودریغ از لحظه ای سکوت چه ارام گذشتند بی انکه بشنود نغمه ای از من را . و هیچ نداستند من را بی انکه ورق بزنند بی انکه حتی لحظه ای بنگرند . من تشنه ام تشنه افتاب تشنه نور از تو آری تو تو که لحظه لحظه زندگی مرا پر از مهر کردی حال حال که دستم را سوی تو دراز کرده ام پس راها مکن دستانی که به سوی تو دراز شده مرا لحظه ای بر حال خود مگذاز چرا که خسته ام خسته از شنیدنها خسته از گفتن ها خسته از به ظاهر مهر بانی ها خسته از به ظاهر انسان بودن ها آی آی خدایی من مرا دریاب . کسی پیدا نشد , نشد تا بشنود نغمه دلتنگی هایم را تو خود میدانی و اگاه هستی بر اندیشه هایم بر قلبم بر صبر بزرگی داده ای . مرا اغازیست دوباره از دلتنگی ها از شب بیداریها , از نجوایی که هر شب به نام تو بر زبان جاری میشود |
|
+ نوشته شده در
جمعه نهم مرداد 1388ساعت 17:50 توسط غریب اشنا |
|
|
چند وقتی است
پشت بازرچه, زیر گذر
دوره گردی "دلتنگی" می فروشد:
سطری سه قران با قاب خاتم,
ارزانتر با قاب چوبی یا طلایی .
خط نستعلیق, جنس اعلا ...
گاهگاهی
رهگذری می آید,
نگاهی می کند, می پسندد,
چانه می زند و ارزانتر می برد.
می رود کنج دیوار اتاقش می آویزد
و شاید حتی زیر لب - هرازگاهی - زمزمه ای می کند.
دلتنگی ها را می برند:
سطری سه قران,
سطری دو قران,
و "دلی تنگ" را بر جای می گذارند...
راستی میدانی این روزها
- مرحم دل تنگ -
"واژه ای" چند؟
-- به پاکی رفاقت ها ![]() |
|
+ نوشته شده در
شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 20:4 توسط غریب اشنا |
|
|
بعداز ۲ سالی امده ام تا دلتنگی هایمان رو شریک باشیم
به زودی |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 0:0 توسط غریب اشنا |
|
|
دوست عزیزم کپی برداری از این مطلب ممنوع میباشد (۱)
از همان اول باید همه چیز رو یاد میگرفتم / . . . / حتی دوست داشتن رو .
دلتنگ روزهای گذشته / نگران آینده / و پیچ خورده و پریشان در حال و افکار مردمان دیار خود هنوز سکوت اختیار کرده ام و با باور همه ناباوریها سر افتاده قدم بر میدارم . . . تا آرزوی اندیشه خوبان . غریب آشنا ( ا ع ) آذر ا۱۳۸۵
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت 19:14 توسط غریب اشنا |
|
|
من یک بازیگر هستم .
مقدمه ای بر داستان (من یا نقش من ) نوشته ا ع – غریب آشنا . |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 21:25 توسط غریب اشنا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
خوش آمدید
<-------> < با من تماس بگرید > به رهی ديدم برگ خزان پژمرده ز بيداد زمان كز شاخه جدا بود چو ز گلشن رو كرده نهان در رهگذرش باد خزان چون پيك بلا بود ای برگِ ستمديدهء پاييزی آخر تو زگلشن ز چه بگريزی روزی تو هماغوش گلی بودی دلداده و مدهوش گلی بودی ای عاشق ِ شيدا دلدادهء رسوا گويمت چرا فسرده ام در گل نه صفايی باشد نه وفايی جز ستم زِ وی نبرده ام خار غمش در دل بنشاندم در ره او من جان بفشاندم تا شد نو گلِ گلشن و زيب چمن رفت آن گل من از دست با خار و خسی پيوست من ماندم و صد خار ستم وين پيكر بی جان ای تازه گلِ گلشن پژمرده شوی چون من هر برگ تو افتد به رهی پژمرده و لرزان به رهی ديدم برگ خزان پژمرده ز بيداد زمان كز شاخه جدا شد چو ز گلشن رو كرده نهان در رهگذرش باد خزان چون پيك بلا بود |
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1388 تیر 1388 فروردین 1388 دی 1385 آذر 1385 تیر 1385 |
| آرشیو موضوعی |
|
حرف هاي خودماني روانشناسي گوناگون ادبيات هنر |
|
RSS
|